من آنچه می نمایم نیستم. آنچه هست لباسی است که بر تن کرده ام لباسی که با دقت بافته شده است تا مرا از سوالات دیگران و آنها را از اهمال من محافظت کند.
جبران خلیل جبران
و نه این لباس زیباست نشان آدمیت....
مولانا جلال الدین محمد بلخی
بهار را باور کن

باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد
وبهار روی هرشاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها بر گشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقیها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟
بازکن پنجره ها را
وبهاران را باور کن
فریدون مشیری
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور باد ز ما
کین اشاره است جهان ما را بس
حافظ
هنگام سپیده دم خروس سحری
دانی که چرا کند همه نوچه گری
یعنی که نمودند در آیینه صبح
از عمر بشر گذشت و تو بی خبری
خیام
خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم و نمی دانم
که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد !
قفس تنهایی پر از دل دل تنگی
و چه می شد لحظه غفلت آن زندان بان
و در باز قفس
بعد از آن هم پرواز
که در آن روز عزیز
یک دل سیر که نه
تا ابد خواهم خواند
فعل مجهول چیست میدانید؟ نسبت فعل ما به مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی در تهی گاه زنگ میلغزید
صوت ناساز آنچنان که مگر شیشه به روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگه ژاله را زان میان صدا کردم
"ژاله" از درس من چه فهمیدی ؟ پاسخ من سکوت بود و سکوت
زود جوابم بده . کجا بودی ؟ رفته بودی به عالم هپروت
خنده ی دختران و غرش من ریخت بر سر ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش ...
خشمگین انتقام جو گفتم : بچه ها گوش ژاله سنگین است
دختری طعنه زد که نه خانم درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من ژاله آرام بود و سرد و خاموش
رفته تا عمق چشم حیرانم آن دو میغ نگاه خیره ی او
موج زن در دو چشم بی گنهش رازی از روزگار تیره ی او
" فعل مجهول " فعل آن پدریست که دلم را از درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر شیر خوار من نالید
سوخت از تاب و تب برادر من تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دودیده ی من اشک بود و آن یکی خون بود
مادرم را که دگر نمی دانم که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آن چه باقی ماند هق هق گریه بود و ناله ی او
شسته می شد به قطره های سرشک چهره همچو برگ لاله ی او
ناله من به ناله اش آویخت که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ی غم توست تو بگو من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدریست که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او مادری بی پناه می سوزد
سیمین بهبهانی
من که پرواز ندانم چه کنم با پر باز
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاریست
مرگ وارانه یک زنجیر است
که در شب تاریک دهکده از صبح روشن سخن می گوید
سهراب سپهری
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوتر هایی ست
که به فواره ی هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهریست
قایقی باید ساخت
(سهراب سپهری)
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم .
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .
(جبران خلیل جبران)
از مایا آنجلو
نویسنده و شاعر آمریکایی
